آرادآراد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

آراد قلب مامانی

عزاداری اقا اراد گل-عاشورای حسینی

1391/9/6 2:01
891 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

امسال عزاداری ما ب دلیل زود خوابیدن اراد جونی تو خونه با گفتن واقعه عاشورا به صورت قصه بود و من شاید روزی 10 بار یا کمتر یا بیشتر این داغ بزرگ رو برای ارادم تعریف میکردم .

پنجشنبه قسمت شد با مامان و زهرا خاله رفتیم مسجد .چون اراد از مامان شنیده بود که هر شب احسان میدن تا نشستیم داد زد پس غذا کو؟؟؟؟

ناهار ( ب شام میگفت )چی دارن؟ بگو اراد کباب دوست داره کباب بدن.

من :اراد جان زشته مامان.الان شام خوردیم خونه.هنوز غذا اماده نشده گلم.اماده شد میارن

همش گوشی بازی کرد .حوصلش ک سر رفت دستشویی  رو بهانه کرد تا دیدم دم ب دیقه باید برم پایین .هزاران نفر رو له کنم تا ب در برسم عزمم و جزم کردم و راهی خونه شدم.

تو قسمت مردونه داشتن احسان میدادن دست بچه ها دید و درخواست ناهار  (همون احسان ) کرد

مستاصل موندم چیکار کنم یکهو عموزاده بابام رو دیم  اقای عنبری گفتم بهش فوری برا اراد ی سهم گرفت و اورد.خدا بچش و نگه داره اراد تو ماشین داشت میخورد میلتون نمونه قورمه سبزی بود  تا ته همش و خورد کمی هم ما خوردیم

این قبل از عاشورا بود .


 

حالا روز عاشورا

امروز صبح بعد از خوردن صبحانه همه عزادارها وهیاعات تو میدان شهر جمع شده بودن من و اراد و دوستم سمیه رفتیم اونجا.یکم دسته جات و تماشا کردیم و برگشتیم خونه مامان  جونم و ناهار احسان خوردیم. خدا همه ی احسان ها رو قبول کنه

اراد و خیمه

سوزاندن خیمه

 

 

خیمه از نگاه اراد

 

 

سوختن و تمام شدن یا حسن شهید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قربون عظمتت برم یا حسین که هر سال شور عزاداریت عزیزتر میشه

غروب هم برای مراسم همدردی با خانواده امام شهیدمون راهی خیابون شدیم وشاهد خیل عظیم جماعت و دسته جات وهمراه دسته با مامان واراد راهی شدیم

رفتنی یکی از خونه ها احسان پخش میکرد اراد خواست من گفتم عیبه مامان  مامانم گفت گناه داره اگه نریم نگیریم دخترم .خلاصه مامان رفت و اراد همونجا  موندیم خورد و راه افتادیم.تن تن میگفت احسان امام حسین .خدایا شکرت

حاجی مامان مرسی

فکر نکنی ی وقت قاشق داشتما نه با دستم دادم غذا رو تو خیابوننیشخند خورد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)